|
|
|
|
|
دوستان عزیز سلام نمی دونم از کجا شروع کنم برای نوشتن وبرای اینکه می خوام اتاق آبیمو ترک کنم وبرم .اول می خواستم براتون یه عالمه توضیح بدم و تفسیر کنم ولی بهتر که همینجوری بدون هیچ حرفی ازتون خداحافظی کنم. فقط یه توضیح اونم اینکه این شعری که نوشتم آقای دستجردی سرودن . شعر بسیار زیباییه ومن موقعی که خیلی خسته یا تنها می شم این شعرو با خودم زمزمه می کنم امیدوارم ازش خوشتون بیاد. این طناب دار برای من بافته شده است من که در انحنای تیک تاک عقربه ها تنها صدای پای مرگ را می شنوم کسالت لحظه هاست در ذهنم کسالت لحظه هاست در ذهنم وخط ممتد رژه ارواح خبیث اسکلتهای نیم سوخته و تن مثله شده دخترکی که در کاسه چشم رهگذران می رقصد اینجا تمام سکه ها خورشیدند اینجا تمام ............. سکه ها خورشیدند روسپیان در بستر کثیف خود به حجله عروسان بزک کرده خندیدند ودر سزارین ترس کورتاژ لحظه های دیشب شان را در برگ برگ دفتر خاطراتشان نوشتند دیگر به صلیبت نمی کشنددر پس زمینه این بوم آبی رنگ کسی را به دار آویخته اند که خمیازه می کشد از کسالت و سایه اش بر دیوار نقش یک صلیب حک کرده امشب مگر شب کابوس ها ی من است طنابی در دستم گرفتم این طناب دار برای من بافته شده است برای گلوی نازک افتاب سوخته .................. ام وقتی تمام خویش را به دار اویختم تن بی جانم را جدا کنید از دار وبگذارید ته مانده من بر چار چوب ایمان آویز بماند این تنها ستون اوست |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط فهیمه
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خداوند بخشنده مهربان تقدیم به او که تمام هستی من است.
محدوده من یک دایره است که مرکزش تویی ومن یه نقطه روی مساحت دایره .تو اون وسط چه جوری می خوای منو بکشی پیش خودت اگه من بیام پیش تو بقیه ام مثل من چه فرقی می کنند ، دوست دارند بیان پیش تو اون وقت دایره خراب میشه وتو که اول یه نقطه بودی بزرگ وبزرگ تر می شی وقتی که همه نقطه ها اومدن پیش تو دیگه نمی شه از وسط اون همه نقطه که حالا برای خودشون شدن یه دایره ی تو پر سیاه ،تو رو پیدا کرد .خودت بگو من چه جوری بیام پیش تو وقتی که می دونم اگه بیام پیشت بقیه ام میان و تو گم می شی یعنی من یه جورایی تو رو گم می کنم نه ما یه جورایی تو رو گم می کنیم . پس همون بهتر که تو وسط باشی و منم روی همون مساحت همون بهتر که از هم جدا باشیم با اینکه دلمون برای هم تنگ می شه . می دونی یه خط رو که خودش از بی نهایتا نقطه درست شده می کشیم وسطمون . نه! راه حل خوبی نبود اون وقت ارتباطمون مستقیم نیست ،ارتباطمون به وسیله نقطه هایی درست مثل خود من. من دوست دارم یه جوری که فقط خودت باشی وخودم با هم باشیم می دونی یه جورایی دوست دارم که تو فقط مال خودم باشی با اینکه می دونم تو مال همه این نقطه هایی مال همشون.از این حرف غصه ام می گیره ،تو چی ؟ مگه تو دوست نداری که من فقط مال تو باشم ؟ می دونم که خیلی دوست درای ،خوب پس خودت یه کاری بکن من خیلی دوست دارم اگه دوستم داری.................. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 7:49 قبل از ظهر توسط فهیمه
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خداوند بخشنده مهربان سلام حال و احوال؟ سیزده بدر خوش گذشت ؟ اینجا هوا کمی تا قسمتی ابری بود. برای سیزده رفتیم باغ بابا بزرگ . خوش گذشت جای شما خالی . درست دو روز پیش تولدم بود.. خوب اگه بخوام همینجوری براتون توضیح بدم یه عالمه میشه و وقت شما رو هم میگیرم . پس با یه سپید به خدا می سپارمتون. آدمها را قالب می زنم در یک کلمه زندانی می شوند مثل تو دست وپا می زنی نمی توانی بگریزی بیچاره تو زندانی منی! خودم را قالب می زنم در یک کلمه زندانی می شوم مثل تو نمی توانم بگریزم بی چاره تر ازتو!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط فهیمه
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خداوند بخشنده ی مهربان دوستان عزیز سلام سال نو مبارک
خیلی دوست داشتم شب عید به روز کنم و عید و زودتر از این ها به شما تبریک بگم
می خواستم براتون بنویسم روی سفره هفت سین جای یه دسته گل نرگسو خالی بزارید و اینکه موقع سال تحویل به یاد روزی خو اهم آمد ودر رگ ها نور خواهم پاشید امیدوارم امسال برای همه شما و همینطور من سالی پربار باشه سالی که همه ما بتونیم یه قدم دیگه نزدیک بشیم به اون حقیقتی که هر کسی برای رسیدن به اون راه خودشو باید طی کنه . بازم سال نو رو به همه شما تبریک میگم وموفق باشید. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط فهیمه
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان عزیز سلام داریم به اربعین نزدیک می شیم... چهل روز از حادثه کربلا می گذره این ترانه مال خودم نیست .من اصلا ترانه نمی گم . ولی ترانه زیبایی بود البته به نظر من . می دونم که به کتاب خوندن علاقه دارید .پیشنهاد می کنم اگه تا حالا کتاب" آفتاب در حجاب" رو نخوندید ، حتما تهیه کنید و اونو بخونید . می دونید از وقتی این کتابو خوندم یه جور ارادت خاصی نسبت به حضرت زینب(س) پیدا کردم. همیشه این جمله دکتر شریعتی رو تو ذهنم تکرار می کردم " انان که رفته اند کاری حسینی کرده اند آنان که مانده اند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند " ولی تا روزی که این کتابو ( آفتاب در حجاب) نخونده بودم با اون حرفهایی که سر منبر می گن این جمله رو می فهمیدم ولی بعد از خوندن این کتاب تمام اون حرفها برام هیچ شد و یه نگاه تازه به شخصیت حضرت زینب(س) و خود واقعه کربلا پیدا کردم ومعنی جمله دکتر رو هم تا حدودی درک کردم . بعد از واقعه کربلا ،پیامبری لازم بود تا نزاره کربلا همونجا تموم بشه ........... کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود نای نی در نینوا می ماند اگر زینب نبود خدا ارده کرده بود که عشق و نقاشی کنه می خواست به زخم عاشقا بازم نمک پاشی کنه برای بوم نقاشیش کرب و بلا رو آفرید با قلم موی قدرتش یه نقش دلربا کشید اول نقاشی زدش نقشی به رنگ شورو شین اول از همه کشید رو نیزه ها سر حسین برا نماد دلبری صورت اکبر و کشید نشون اوج بی کسی گلوی اصغر و کشید زد قلم مو رو توی خون یه گوش پار رو کشید تو دست قاتل حسین سر بریده رو کشید نقشی زدش به بوم خود ز اوج غربت نبی به رنگ تیره غروب رنگ کبود زینبی با چشمای رباب خود معنی اشک و گریه رو صفحه آخرم کشید قد خم رقیه رو خدا تو بوم نقاشیش عطر گل یاس و کشید برای امضا زدنش صورت عباس و کشید |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط فهیمه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام .حال و احوال؟ توی این چند روز اتفاقا جالب زیادی افتاده یکیش اینکه به زودی برای مامان امروز رفت قم دیدن خاله .من و فرزانه و بابا الان تنهای تنهاییم . میدونید از همین امروز که مامان رفته دلم تنگ شده اصلا از همون ثانیه اول احساس دل تنگیم شروع شد . اونایی که می رن سفر که به نظرم زیاد احساس دلتگی نکنن ولی اونایی که منتظر می مونن وانتظار می کشن مسافرشون هر لحظه بر گرده برا اونا خیلی سخته . .توی این یه هفته که اتفاقای زیادی افتاد فرزانه خواهرم خوب دیگه داره خیلی خصوصی میشه . راستی اون دوستم (فاطمه ) که قرار بود وبلاگو باهم بروز کنیم عذر خواهی کرد وگفت نمی تونه در خدمتتون باشه . خوب حالا بریم سر شعرو شاعری .این شعرو تقدیم می کنم به یه دوست که خیلی برام عزیز و قابل احترامه . امیدوارم شما هم از خوندنش لذت ببرین. تو را از عمق وجود م برای یک پرواز طولانی صدا کردم برای لحظه رفتن دروغ ماندن را رها کردم می خواستم برایت وزن و قافیه بفرستم نتوانستم حرفهایم را به سپیدی می نشانم سرت را که بلند کنی سیاهی آسمان ابری را خواهی دید و سکوت باران ! برای باریدن به بهانه من نیازی نیست بهانه تو برای همه ابرها کافی است کوچه پس کوچه های شهر منتظر رها شدن تواند تو که به اندازه همه شان نفس می کشی /زندگی ات را می خوری آن وقت تویی که باران می شوی و می باری می باری می باری باریدن تکراری نمی شود همیشه فرق می کند با قبلا عمیق تر می شود عمیق تر عمیق تر ........ تا وقتی که تو به ابتدای درد برسی و بتوانی حس کنی و بفهمی که چقدر لذت بخش است این درد! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط فهیمه
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام یگانه هستی بخش دوستان عزیز سلام .می خوام ورود یه دوست جدید رو به وبلاگم تبریک بگم امیدوارم بتونیم دو نفری باهم وبلاگ خوبی داشته باشیم اسم دوست من فاطمه هستش ومطلب قبلی رو اون نوشته . الان از یه جای می یام که بد جوری حالمو گرفته . فعلا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط فهیمه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
دردم از یاراست ودرمان نیز هم دل فدای او شد وجان نیز هم چشم برهم گذاشتیم وهفته سر اومدوباز رسیدیم به جمعه... نمی دونم جمعه چی تو خودش داره که انقدر غریبه... نمی دونم . . . شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید چند روز پیش یه سایتی دیدم اشکمو درآورد از بس سوز داشت.بد نیست یه سری بزنین.نظرتون راجع به خیلی چیزها تغییر می کنه. این هم آدرسش: www.sezar1.blogfa.com. دوست دارم نظرتونو بدونم.ممنون میشم .التماس دعا
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط فهیمه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام البته دوباره ! ![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 7:37 قبل از ظهر توسط فهیمه
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام یگانه هستی بخش سلام.حال واحوال؟ نمی دونم چی بنویسم چون سعید یه دفعه اومد گفت فهیمه من دیگه با اینتر نت کاری ندارم بیا از شب تا صبح داشت مقاله پیدا میکرد. زیاد حرف نمی زنم با یه شعر که نمی دونم تو چه حالی نوشتمش واصلا کی نوشتمش در خدمتتوننم............
صبح وقتی آیینه به پنجره لبخند زد من دستم رابه نشانه تسلیم بالا بردم انگار دنبال چیزی می گشتند دستانم را تکان دادم به نشانه "خداحا...." خداحافظ دارم ازدستهایت جدا می شوم دارم ازدستهایم جدا می شوم ........................... خودم را توی جوی ساده زندگی غسل خواهم داد غسلی که تو پایانش را با زندگی ات پیوند خواهی دا..... خدای من میخواهم بگریزم به ساده ترین پناهگاهی که تو ساخته ای وتوی دستهای خودت گم بشوم توی دستهای خودت......... خوب ! فعلا ودر پناه حق |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 7:23 قبل از ظهر توسط فهیمه
|
|
||